شمارهٔ ۴۴

باز آرزوی آن بت چین می کند مرا

معلوم شد که فتنه کمین می کند مرا

می خواندم گدای خود و گویی آن زمان

ملک دو کون زیر نگین می کند مرا

از من مپرس کز چه دل دوست شد به باد

در وی ببین که بی دل و دین می کند مرا

نه من به اختیار چنین مست و بیخودم

چیزیست در دلم که چنین می کند مرا