شمارهٔ ۴۶

زمانه حله نو بست روی صحرا را

کشید دل به چمن لعبتان رعنا را

هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن

چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را

ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل

مگر ندید جوانان سرو بالا را

چو می خوری به سرم نیز جرعه می ریز

که مردمی نبود باده نوش تنها را