شمارهٔ ۴۸

شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را

کز او مپوش گل نودمیده خود را

رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم

کجا برم بدن غم رسیده خود را

به گوش ره ندهی ناله مرا، چه کنم؟

چو ناشنیده کند کس شنیده خود را

به رو سیاهی داغ حبش مکن پر رو

مر این غلام درم ناخریده خود را