شمارهٔ ۵۱

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا

نشسته ام مترصد میان خوف و رجا

چو خاک بر سر راه امید منتظرم

کزان دیار رساند صبا نسیم وفا

برای کس چو نگردد فلک پی تقدیر

عنان خویش گذارم به اقتضای قضا

میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست

چو من به خویش نباشم، چه اختیار مرا؟