شمارهٔ ۷۴

دیوانه می کنی دل و جان خراب را

مشکن به ناز سلسله مشک ناب را

بی جرم اگر چه ریختن خون بود و بال

تو خون من بریز ز بهر ثواب را

بوی وصال در خور این روزگار نیست

ضایع مکن به دلق گدایان گلاب را

ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسید

آخر کسی نماند چهان خراب را