شمارهٔ ۷۶

رفت آنکه چشم راحت خوش می غنود ما را

عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را

تاراج خوبرویی در ملک جان در آمد

آن دل که بود وقتی گویی نبود ما را

پاسنگ خویش بودم در گوشه صبوری

بادی ز سویت آمد اندر ربود ما را

هر روز در شب غم خوش می کند سرایم

آن دیدنی که اول خوش می نمود ما را