شمارهٔ ۷۷

رخت صبوری تمام سوخته شد سینه را

شعله فروزان هنوز آتش دیرینه را

غم که مرا در دل است کس نکند باورم

پیش که پاره کنم وای من این سینه را

رخ بنما بر مراد، گر نه به خون منی

آب به سیری مده تشنه دیرینه را

توبه ز می کرده بود دل که تو ساقی شدی

باز همان حال شد احمد پارینه را