شمارهٔ ۹۵

شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را

جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را

سر به دیوار سرایت می زنم تا بنگری

زانکه با باز شکاری خوش بود صیاد را

بازوی هجرت قوی در کشتن بیچارگان

چون قصاص افزون فتد عادت شود جلاد را

جان به فریادم برآمد، لیک صد جان آرزو

بشنوی و راه ندهی سوی جان فریاد را