شمارهٔ ۹۶

من زبهرت دوست دارم جان عشق اندیش را

کز سگان داغ او کردم دل درویش را

وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست

یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را

عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار

دور کن از سر، ز هم عقل خیال اندیش را

جان فدای دوست کن، کم زان زن هندونه ای

کز وفای شوی در آتش بسوزد خویش را