شمارهٔ ۱۰۱

ای از مژه تو رخنه در جانها

وی درد تو کیمیای درمانها

بادی که ز کوی تو همی آید

می جنبد و می برد ز ما جانها

تو جیب گشاده در خرامیدن

دست همه خلق در گریبانها

آن زیستنی که داشتی با من

میرم اگر آیدم به دل زانها