شمارهٔ ۱۰۳

ای بی تو گلهای چمن شسته به خون رخسارها

خار است بی رخسار تو در دیده گلزارها

شد پوستم بر استخوان چون چنگ خشک و از فغان

رگها نگر اینک بر آن افتاده همچون تارها

تا آفتاب و روی مه دیدند آن زلف سیه

در کوی او رو همچو که مانده ست بر دیوارها

هر گه که چوگان بازد او، بازم به راهش سر چو گو

آری، مرا در عشق او باشد ازین سر کارها