غزل شمارهٔ 1
دل بیتو تمنا نکند کوی منارا
زیرا که صفائی نبود بیتو، صفا را
ای دوست مرا نم ز در خویش خدا را
کز پیش نرانند شهان خیل گدارا
باز آی که تا فرش کنم دیده براهت
حیفستکه بر خاک نهی آن کف پارا
از دست مده باده که این صیقل ارواح
بزداید از آیینهی دل، زنگ ریا را