غزل شمارهٔ 2

بگوی زاهد خودبین بادپیما را

که در باده، رهانید از خودی ما را

کسی که پا و سری یافت درد یار فنا

گزید خدمت رندان بیسر و پارا

اگرچه نقطه ز بایافت رتبه‌ی امکان

ولی بنقطه شناسند عارفان، بارا!

مکن ملامتم از عاشقی که نتوان بست

ز دیدن رخ خورشید چشم حربا را