غزل شمارهٔ 6
تا نشویید بمی دفتر دانایی را
نتوان پای زدن عالم رسوایی را
آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند
که چه سود است بسر، این سر سودایی را
سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشق
جای دادند بدل، لالهی صحرایی را
برواز گوشه نشینان خرابات را بپرس
لذت خلوت و خاموشی و تنهایی را