غزل شمارهٔ 14
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات
شد ز میان غیر ذات، جملۀ فعل و صفات
هر من و مائی که هست میرود اندر میان
چونکه بآخر رسید، سلسلهی ممکنات
دست ز هستی بشوی، تا شودت روی دوست
جلوه گر از شش جهت، گرچه ندارد جهات
همرهی خضر کن، در ظلمات فنا
ورنه بخود کی رسی، در سر آب حیات