غزل شمارهٔ 16

بکیش اهل حقیقت کسی که درویش‌ست

بیاد روی تو مشغول و فارغ از خویش‌ست

ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم

که در دیار فنا، تخت و تاج درویش‌ست

به تیر غمزه و نازت زهر کناره بسی

بخون طپیده چو من سینه چاک و دلریش‌ست

رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگوی

که این منافق دور از خدا، بداندیش‌ست