غزل شمارهٔ 21
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست
جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟
می ناچشیده، حالت مستانت آرزوست
رسوا نگشته، حلقهی زلفانت آرزوست؟
نآزرده پای در طلب از زخم نیش خار
سیر گل و صفای گلستانت آرزوست؟
چون کودکان بیخبر از راه و رسم عشق
روز وصال، بی شب هجرانت آرزوست؟