غزل شمارهٔ 24
دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد
چو شبروان، سرو کارش بشام تار افتاد
هوا عبیر فشان شد، مگر گذار سبا
بزیر حلقهی آن زلف مشکبر افتاد؟
بدام زلف تو تنها نه من گرفتارم
درین کمند بلا، همچو من،هزار افتاد
دگر نه پای طلب دارم و نه دست سبب
که آن بماند ز رفتار و این ز کار افتاد