غزل شمارهٔ 25
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد
خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود
چشم مست تو درین مسئله استادم کرد
روی شیرن صفتان در نظر آراست مرا
ریخت طرح هوس اندر سرو، فرهادم کرد
عاقبت بیخ و بن هستی ما کرد خراب
آن کرم خانهاش آباد، که آبادم کرد