غزل شمارهٔ 41

با توسن خیال بهر سو شتافتیم

از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم

دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو

بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم

گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار

مردانه وار روی دل از جمله تافتیم

معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ست

این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم