شمارهٔ ۱۲۵

امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشت

وز گریه شادی جگرم آب دگر داشت

دل هیچ به شیرینی جان میل نمی کرد

مسکین سر آرایش جلاب دگر داشت

هنگام سحر خلق به محراب و دل من

ز ابروی بتی روی به محراب دگر داشت

قربان شوم و چون نشوم، وای که آن چشم

بر جان من از هر مژه قصاب دگر داشت