شمارهٔ ۱۲۷

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت

بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت

دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما

این نیز نداشت که بی ما نتوان رفت

صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیک

همره شو ای دوست که تنها نتوان رفت

کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانک

با غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت