شمارهٔ ۱۳۱

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست

کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست

گر یافت کسی از لب بی خط اثر ذوق

تا زیست در اندیشه ساده شکران زیست

همچون کمر زر همه با کوفتگی ساخت

آن یار که بر پشته زرین کمران زیست

چون یار از آن دگران شد، بکش ای هجر

زیرا نتوانیم به جان دگران زیست