شمارهٔ ۱۴۶

ز من نازک میانی دور مانده ست

دلی رفته ست و جانی دور مانده ست

بگویید از زبان من که آن جا

دلی از بی زبانی دل مانده ست

پر از خون است جوی دیده من

که از سرو روانی دور مانده ست

هلاک جان من آن پیر داند

که روزی از جوانی دور مانده ست