شمارهٔ ۱۵۴

نسیما، آن گل شبگیر چونست

چسانش بینم و تدبیر چونست

نگویی این چنین بهر دل من

که آن بالای همچون تیر چونست

ز لب، آید همی بوی شرابش

دهانش داد بوی شیر چونست

من از وی نیم کشت غمزه گشتم

هنوزم تا به سر تقدیر چونست