شمارهٔ ۱۶۵

دلم زو شب حدیث ناز می گفت

همی گفت آن حدیث و باز می گفت

نمی آمد مرا خواب از غم دوست

ز هجران سرگذشتی باز می گفت

خیال غمزه از پیکان دلدوز

پیام ترک تیرانداز می گفت

نهان می مردم و می زیستم باز

که جان با من سخن زان ناز می گفت