شمارهٔ ۱۷۳

ما را دل زار مستمند است

و آویخته خم کمند است

ای جان کسی، دل رهی را

می پرس که نیک دردمند است

بدگوی که سرد گردد این دل

کز آتش شوق بر گزند است

تلخی نشنیدم از لبت هیچ

یا خود می تو هنوز قند است