شمارهٔ ۱۸۱

ای خوانده، بتان حسن شاهت

وز قلب شکستگان سپاهت

دودیست بر آتش جهانسوز

آن سبزه خط که شد سیاهت

شد در ز نخت هزار جان عرق

از خوی چو بر آب گشت چاهت

هر لحظه جراحتی است در جان

بینم چو ز دور گاه گاهت