شمارهٔ ۱۸۳
وقتی غباری زاستان بفرست سوی چاکرت
تا کی تهی چشم کند با دیده ام خاک درت
دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد
غرقه به هر یک قطره خوی صد دل به رخسارترت
دریافتم دل دزدیت، از غمزه غماز تو
آن پرده ما باز شد، چون گشت پیدا گوهرت
ای ابر، گه گاهی بگو آن چشمه خورشید را
در قعر دریا خشک شد از تشنگی نیلوفرت