شمارهٔ ۱۹۱

ای که بی خاک درت در دیده من نور نیست

گر مثل جان می رود، ترک توام مقدور نیست

روزی اندر کوی خودبینی قیامت خواسته

زانکه آه دردمندان کم ز نفخ صور نیست

رخ چه پوشی چون حدیث حسن تو پنهان نماند

گل به صد پرده درون از بوی خود مستور نیست

گر گناهم هست در رویت نظر، معذور دار

زین گنه گر جان رود، این نیز چندان دور نیست