شمارهٔ ۱۹۹
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت
نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت
کی به هجرانش چو جان مستمند من نسوخت
کس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت
من بدان بودم که پایش گیرم و میرم به دست
چون کنم کوگاه رفتن در میان من نرفت
اندران ساعت که از پیش من شوریده بخت
رفت آن بدخو، چرا آن لحظه جان من نرفت