شمارهٔ ۲۰۹

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست

زاهد، از بدنامیم دیگر مترسان، زانکه من

گر برآرم نام نیکو، پیش بدنامان بد است

آشنایی در وجود جوهر فردم نماند

مشکل ما هست اکنون زان دهان نیست هست

سوی چشمانش مبینید، ای رقیبان، زینهار

غارت دین می کنند آن کافر نیم مست