شمارهٔ ۲۱۰

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

عاشقان گشته به راحت خاک و من در غیرتم

کان غبار غیر بر دامان تو خواهد نشست

تو سنت در سینه من نعل در آتش نهاد

هست از آنجا آتشی کز نعل یکران تو جست

سوختی جان مرا و حال من پرسی که چیست

ای عفاک الله، چه گویم جان من هست، آن چه هست