شمارهٔ ۲۱۴

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت

ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت

رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی

کز ز بهر آن خط مشکین بیاید مسطرت

گر زنم جامه به نیل و یا شوم غرقه در آب

شادیم، زیرا تو خورشیدی و من نیلوفرت

گر بر آیی بر سپهر و یا خرامی بر زمین

آفتاب کشورت خوانند و شاه لشکرت