شمارهٔ ۲۱۷

برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت

سرخ رویی رخ لاله و گلنار برفت

سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفت

گو، برو، از بر من این همه، چون یار برفت

نزد من باد خزان دوش غبار آلوده

آمد و گفت که سرو تو ز گلزار برفت

خواستم تا بروم در طلب رفته خویش

یادم آمد رخ او، پای من از کار برفت