شمارهٔ ۲۱۸

رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت

کیست کو دید به رخسار تو وز خویش نرفت

تا ترا دیدم، کم رفت خیالت ز دلم

کم چه باشد که خود خاطر من خویش نرفت

هیچ گاهی به سوی بند نیایی، آری

هیچ کاری به مراد دل درویش نرفت

شب کنی وعده و فردات ز خاطر برود

از تو این ناز و فراموشی و فرویش نرفت