شمارهٔ ۲۲۰

ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت

حال چندین دل آسوده ز سامان بگذشت

خلق دریافت به بویش که همو می گذرد

کرد غمازی خود، گر چه که پنهان بگذشت

دیدم آن روی چو خورشید و زدم عطر که تا

نرود او و شنید و خوش و خندان بگذشت

شب ز خونابه دل خاک درش می شستم

کامد اندر دل من ناگه و گریان بگذشت