شمارهٔ ۲۲۱

شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست

باده روشن و رخساره دلخواه کجاست

آتش اینک دل و می گریه خونین، تن من

خرگه گرم، ولی ماه سحرگاه کجاست

دی همی رفت و ز بس دیده که غلتید به خاک

گفت، یا رب که کجا پای نهم، راه کجاست

هر شب، ای دیده که بر چرخ ستاره شمری

جان من عزم سفر کرد، بگو راه کجاست