شمارهٔ ۲۲۸

تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت

گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت

ترک من تاختن آورد برین جان خراب

جان که زین پیش نرفته ست، کنون خواهد رفت

مست و دیوانه وش از خانه برون می آیی

باز تا بر سر بازار چه خون خواهد رفت

مردمی کرد که می خواست بپرسم نامش

زانکه می دانم در دیده درون خواهد رفت