شمارهٔ ۲۳۱

دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت

مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت

روی تو دیدم و شد درد فراموش مرا

سینه کز ناوک هجرت به جگر پیکان داشت

دل من، گر چه به بیداد شد از زلف تو تنگ

ملک او شد که ز سلطان رخت فرمان داشت

باز با زلف تو بدخو شد و اینک پس ازین

دل دیوانه به زنجیر نگه نتوان داشت