شمارهٔ ۲۳۷

یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونست

ماه تابان من اندر شب هجران چونست

من چو یعقوب ز گریه شده ام دیده سفید

آخر آن یوسف گمگشته به زندان چونست

من درین خاک به زندان غم از دوری او

او ز من دور به صحرا و بیابان چونست

گوهری بود کزین دیده بغلطید به خاک

دیده خود خاک شد، آن گوهر غلطان چونست