شمارهٔ ۲۴۴

خبری ده به من، ای باد که جانان چونست

آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست

با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می

آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست

چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است

لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست

رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند

دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست