شمارهٔ ۲۴۵

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست

چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست

پرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشید

غنچه بشگافت، سرش باز نخواهد پیوست

ای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شود

آدمی نیست که چشم از تو تواند بربست

تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست

هر نهالی که نشاندند به بستان بنشست