شمارهٔ ۲۴۶

شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستت

چه کنم که در نگیرد به دل ستم پرستت

به خم کمند زلفت همه عالم اندر آمد

به چه سان رهم ز بندت، به کجا روم ز دستت

دل من به خاک جویی و نیابیش از این پس

که بماند پای در گل ز غبار زلف پستت

همه وقت شست زلفت من خسته را چو آتش

تو چه می کشی نگویی، که چنین خوش است شستت