شمارهٔ ۲۵۴

یار بی موجب دل از ما برگرفت

یار دیگر کرد و کار از سر گرفت

دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت

جان ز شوقش ترک خواب و خور گرفت

آنچه کرد، آخر مسلمانی نماند

این چه شد، یا رب، جهان کافر گرفت

بد همی گفتند و می نشیند هیچ

عاقبت گفت بدانش در گرفت