شمارهٔ ۲۵۵

مردم از کوی تو چون بیدل نرفت

هر که در میخانه شد عاقل نرفت

عمر در سر شد به رسوایی عشق

وین هوس از جان بی حاصل نرفت

مهر رویش در دلم پنهان نماند

آفتاب اندر حجاب گل نرفت

کاروان بگذشت و محمل ماند دور

وز دل من یاد آن محمل نرفت