شمارهٔ ۲۷۱

تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست

دست کدامین دل است کان به عنان تو نیست

وجه همه نیکوان از دل ما راجع است

زانکه به خطهایشان هیچ نشان تو است

عشقم اگر می کشد تو مکش، ای پندگو

جان من است آخر این، وای که جان تو نیست

بی دلیم گفت از آن صد دلش افزون زکف

هر چه کشم سوی خویش، گوید، از آن تو نیست