شمارهٔ ۲۸۸

مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست

رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست

ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش

ما را به هیچ وجه به تو احتیاج نیست

با من مگو حکایت جمشید و افسرش

خاک در سرای مغان کم ز تاج نیست

با دوست غرض حاجت خود چند می کنی

او واقف است، حاجت چندین لجاج نیست