شمارهٔ ۲۹۵
خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست
هر شب به خوابگاه من ممتحن زده ست
من خاک راه بوسم و از خود به غیرتم
آه از صبا که بوسه ترا بر دهن زده ست
دل دامنت گرفت و رها چون کند کسی
پیری که بوی یوسفش از پیرهن زده ست
گه گه بیامدی به سوی کاروان صبر
لیکن بلای غمزه تو راه من زده ست