شمارهٔ ۲۹۹

چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت

گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت

رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرد

این گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت

هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلم

دل چون الف میانه جانش روان گرفت

در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان

گریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت